ناسیونالیسم، خوب یا بد

Image default
تحلیل دیدگاه گزیده
ناسیونالیسم، خوب یا بد؟
در تقابل جهانی شدن و ناسیونالیسم
گزیده ی یک کتاب و کفتگو با ئیل تامیر رییس دانشکذه ی شنکار اسراییل و سیاستمدار پیشین
در پایان قرن بیستم، به نظر می رسید ناسیونالیسم، “زمان پریش”(به فرانسوی: Anachronisme) اما امروزه با نوعی اضطراب به آن نگریسته می شوداست. ئیل تامیر، دانشمند علوم سیاسی اسرائیل و سیاستمدار و فعال سابق، معتقد است که چپ باید از این اضطراب، دست کشیده و از آن استفاده کند.
****
در پایان قرن بیستم، به نظر می رسید ناسیونالیسم، “زمان پریش”(به فرانسوی: Anachronisme) است اما امروزه با نوعی اضطراب به آن نگریسته می شود.(زمان‌پریشی یا نابهنگامی مغالطه‌ای گاه‌نگارانه است که طی آن فرد، رویداد، گفتار یا هر چیز دیگری مطابق با ارزش‌های زمان فعلی ارزیابی می‌گردد. به دیگرسخن فرد رویدادها یا شخصیت‌های تاریخی را با نگاه ارزشی امروزی تحلیل می‌نماید. استفاده از آناکرونیسم می‌تواند عمدی یا غیرعمدی باشد. در صورت عمدی ممکن‌است فردی که از این مغلطه بهره می‌برد هدف‌های طنزپردازانه، ادبی یا تحریک‌کننده داشته باشد. صورت غیرعمدی این مغلطه نیز از سر ناآگاهی فرد مغلطه‌کار خواهد بود.) ئیل تامیر، دانشمند علوم سیاسی اسرائیل و سیاستمدار و فعال سابق، معتقد است که چپ باید از این اضطراب، دست کشیده و از آن استفاده کند.
خانم تامیر در دهه 1970 به ایجاد جنبش “صلح کنونی” در اسرائیل کمک کرد که از مذاکرات صلح میان اسرائیل و همسایگانش حمایت می کند. او بعدا در دانشگاه آکسفورد، فلسفه سیاسی خواند. او در سالهای 2003 تا 2010 قانونگذار در کنست بود و همچنین به عنوان وزیر آموزش و پرورش و مهاجرت خدمت کرد.
در اولین کتاب خود، “ملی گرایی لیبرال”، که در سال 1993 منتشر شد، او در برابر یک روند رو به رشد جهانی شدن، استدلال کرد که ناسیونالیسم هنوز نقش مهمی دارد و می تواند لیبرالیسم را تکمیل کند. در آخرین کتاب خود، “چرا ملی گرایی”، خانم تامیر این ایده را در یک دنیای بسیار متفاوت بسط می دهد. او معتقد است که ناسیونالیسم باید به سوی اهداف پیشروانه مانند هدایت ائتلاف های طبقه ی متوسط و به اشتراک گذاشتن مزایای رشد به طور مساوی هدایت شود.
اکونومیست با خانم تامیر به گفتگو نشست و از او خواست به این پرسش پاسخ دهد که آیا می توان ناسیونالیسم را بدون ترشحات سمی خود مانند نژاد پرستی تصور کرد؟ . ما همچنین پرسیدیم آیا تقویت حاکمیت ملی به معنای از دست دادن مزایای اقتصادی و سیاسی نظم بین المللی است. پاسخ های او، گزیده ای از کتاب اوست.
****
اکونومیست: کتاب شما یک مورد برای تجدید حیات ملی گرایی است. چگونه ملی گرایی را تعریف می کنید و با کدام مجموعه ای از ایده ها ارتباط برقرار می کنید؟
تامیر: ناسیونالیسم، با ایده حاکمیت مردم و به تبع آن با ظهور دولت های دموکراتیک مدرن ارتباط نزدیکی دارد. نقطه شروع آن این است که احترام به هویت ملی یک جنبه مهم شأن انسانی است و نقش نهادهای سیاسی این است که این هویت را حفظ و پرورش دهد. ملی گرایی به تعبیری، لذت بردن از فرهنگ ملی و ارزش ها است. همانند سایر روابط مبتنی بر تعلق، مراقبت از رفاه فرد یا گروه خاص، بازتاب دلبستگی است نه یک رتبه بندی عینی. برخلاف اشکال متعصب ملی گرایی که ملت را بالاتر از همه قرار می دهد، اشکال لیبرال ناسیونالیسم به جای برتری، مطلوبیت کسب می کنند.
اکونومیست: هسته ی استدلال شما، به نقش تاریخی اشاره می کند که دولت-ملت را به عنوان سنگ بنای مدرنیزه سازی، دموکراتیزه کردن و توسعه کالاهای عمومی مانند آموزش معرفی می کند. جهانی شدن، چگونه این تحولات را مختل می کند و چرا شما فکر می کنید که ملی گرایی هنوز نقش سازنده ای دارد؟
تامیر: همانطور که توماس پیکتی می گوید دولت-ملت اجازه توسعه “دولت اجتماعی” را داد که خدمات جهانی را که آزاد و عمومی هستند مهیا می کند. دولت-ملت شهروندان خود را آموزش داد، فرصت های حرفه ای جدید را باز کرد، تحرک اجتماعی را تسهیل نمود و انسجام ها را تقویت کرد.
موج جدیدی از جهانی شدن نئولیبرال، ترتیب اولویت ها را تغییر داد. دارایی های ملی مانند زبان ملی، ذخیره ی فرهنگی، دلبستگی های محلی و انسجام اجتماعی، تبدیل به یک بار اضافی شد. موفقیت بستگی به سازگاری و تحرک، وابستگی کمتر متعهد به هموطنان داشت و بیشتر بر رضایت شخصی متمرکز بود. حال جای تعجب نیست که خدمات عمومی در معرض بحران پیوسته قرار دارند. احیای ائتلافی طبقه ای از ویژگی دولت-ملت ضروری است اگر ما به دنبال ارتقای یک نظم اجتماعی درست تر، و از بین بردن برخی از بی عدالتی هایی هستیم که ناشی از جهانی شدن است.
اکونومیست: ناسیونالیسم به شدت با برخی از بدترین قساوت های قرن بیست و یکم پیوند خورده است. آیا این، به ذات ناسیونالیسم بازمی گردد و مانعی در برابر مزایایی که شما به آن اشاره می کنید نیست؟ اگر نه، می توانید این ارزش ها را سبک و سنگین کنید؟
تامیر: نازیسم، فاشیسم و مارکسیسم به ما آموخت که ایدئولوژیها وقتی توانستند به نتایج منطقی خود برسند، آسیب زا می شوند. مصالحه و راه حل های میانه کمتر رایج هستند و این روزها بسیار محبوب نیستند. ظهور اشکال افراطی ناسیونالیسم، وابسته به بیگانه بودن، نژادپرستی، بدبختی و ضد یهودی بودن، نشان می دهد که چطور می توان از خطاهای اخلاقی عبور کرد. نئولیبرالیسم و ناسیونالیسم، ایده های ارزشمند در خود و با خود دارند که که به مسیری گمراه کننده هدایت شده اند. به منظور غلبه بر بحران کنونی، هر دو ناسیونالیسم و لیبرالیسم باید با یکدیگر درهم آمیز و متعادل شوند تا نوعی از لیبرالیسم ایجاد کنند که هراس از ناسیونالیسم، تعدیل شود و شرایط برای آزادی بیشتر مردم و تامین منافع عمومی مهیا شود. وضعیت کنونی مستلزم آن است که لیبرال ها، با ناسیونالیسم، کنار بیاید و از آن اشتفاده کنند حتی اگر نسبت به آن، نطر مساعدی نداشته باشند.
اکونومیست: آیا می توان ناسیونالیسمی داشت که اتحادیه های جانبه ی عظیم (مانند ناتو) یا نهادهای فراملیتی بزرگ (مانند اتحادیه اروپایی) را تحمل کند بدون آنکه به تهدیدهایی مانند برگزیت (Brexit) منجر شود؟
تامیر: از لحاظ تاریخی و نظری، نهادهای بین المللی و همچنین سازمان های منطقه ای برای تسهیل همکاری بین کشورها ساخته شده اند. مجمع ملل، سازمان ملل متحد، جامعه اروپا، مانند بسیاری از سازمان های بین المللی دیگر از فیفا تا یوروویژن برای ایجاد قوانین مشارکت و رقابت تاسیس شدند. هنگامی که، مانند مورد برگزیت، همکاری، فراتر از یک مساله ی اقتصادی و مالی است تمایل به تجدید نظر در قوانین اتحادیه ظهور می کند. هانطور که در اعتراضات طرفداران برگزیت شنیده می شود آنها مخالف همکاری های متقابل ملی نیستند بلکه بیشتر به دنبال پاسداری از قوانین ملی خود هستند. ناسیونالیسم انزواگزین یک استثنای ناسیونالیسم است نه قاعده ای ازملی گرایی.
اکونومیست: شما نوشته اید: “با نئولیبرالیسم” و “جهانی شدن”، قدرتی که شهروندان در دهه های اخیر به دست آورده اند بیشتر و بیشتر تحلیل رفته و نقش ها در زندگی روزمره، کم رنگ تر می شوند.” این یک بحث مشترک میان ملی گرایان تندرو در اروپا و سایر نقاط است. اما آیا می توانید مثال هایی از تصمیمات خاص که حقی را از شهروندان گرفته شده است (البته با پرهیز از برخی اصطلاحات مبهم مانند سروری) ذکر کنید؟ آیا ممکن است بدون آسیب رساندن به تجارت آزاد یا همکاری های بین الملی مثلا در مورد تغییرات اقلیمی، به ناسیونالیسم، روی خوش نشان داد؟
تامیر: شهروندان با قدرت گرفتن بیشتر نهادهای بین المللی (مانند فیس بوک و آمازون)، سازمان های بین المللی (مانند بانک جهانی و OECD) و معاهدات و موافقتنامه های منطقه ای (مانند اتحادیه اروپا و نفتا)، به روش های مختلف، افراد را بسیار کمتر قادر می سازند بر زندگی خود کنترل داشته باشند. اعتراضات اخیر در جهان نشان می دهند تمایل مردم برای گفتن “نه” بیش از هر زمانی است. چنین است اعتراضات گسترده ی یونان علیه سیاست های ریاضتی است که توسط بانک مرکزی اروپا تدوین شده یا سیاست های مهاجرت که به وسیله ی اتحادیه اروپا تعیین شده است.
یک مثال دیگر جلوگیری نیویورک از دریافت 3 میلیارد دلار تسهیلات شرکت آمازون است که می توان به عنوان یک نمونه تلاش جهت محدود کردن و جلوگیری از گسترش شرکت های فراملیتی انجام شده است؛ اقدامی که با هدف تنظیم قوانین حریم خصوصی، تحلیل نرفتن قدرت سیاسی و اقتصادی ملی، و تلاش برای حفظ کسب و کار سازمان های محلی انجام شده است. ما در حال وارد شدن به عصر جدیدی هستیم که در آن منافع “مردم خیابان” در حال جابجایی در مقیاس هستند و اولویت بندی “محلی” بر “جهان” در حال شکل گیری دوباره است. “دانی رودریک” (Dani Rodrik) اقتصاددان هاروارد معتقد است که لازم است ابزارهای اقتصادی مورد نیاز (از جمله محدودیت های تجاری) را برای حفظ قرارداد اجتماعی داخلی و تضمین “رفاه جامع” بکار بگیریم.
در مورد مسائل زیست محیطی، کشورهای عضو ملل نمی توانند به تنهایی با چالش هایی مانند گرم شدن کره زمین یا هوای پاک مواجه شوند. با این وجود اشتباه است اگر وزنه ی تعادل را به سود جهانی شدن بدانیم. بدون همکاری مداوم بین کشورهای با ثبات و توسعه یافته، بحران جهانی را نمی توان حل کرد. “یووال نوح هراری” (Yuval Noah Harari.) یادآور می کند: “کشورهای باثبات، مرفه و لیبرال مانند سوئد، آلمان و سوئیس همه از یک حس قوی ملی گرایی برخوردار هستند. افغانستان، کنگو و سومالی هم که دارای انسجام ملی نیستند در زمره ی کشورهای ورشکسته، قرار می گیرند. بر این اساس، یک احساس قوی ملیت، یک ضرورت برای همکاری بین المللی است. البته این بدان معنا نیست که کشورها با یکدیگر وارد همکاری نمی شوند و به یکدیگر سود نمی رسانند یا اتحادیه ها برای سود بیشتر کشورهای بزرگ تاسیس نمی شوند. پس باید با دادن نیروی بیشتر به ملت های کوچک تر و توجه به ترجیحات آنها نیز یک جهان را بهتر اداره کرد.
اکونومیست: شما از اسرائیل هستید، کشوری است که به نوعی از جهان خارج است: کوچک، اساسا انسجام یافته (در جمعیت یهودیان آن) و نسبتا غنی است. آیا این تصویر مثبت شما را از ناسیونالیسم پررتگ تر می کند؟ ایده های شما چگونه برای کشورهای دارای ویژگی های مختلف مانند چین، امریکا، کنگو و میانمار اعمال می شود؟
تامیر: بدون تردید، این مساله بر نگاه من تاثیر می گذارد. بسیاری بر این باور بودند که در حالی که جهان، به سمت دیگری می رود اسراییل به سوی ناسیونالیسم می رود و این یک استثنا است. اما در واقع این گونه نبود. موج جدید ملی گرایی نشان می دهد که نئولیبرالیسم، نمی تواند جایگزین سیاسی قابل قبولی باشد. مستقل بودن، اختیار خود را به دست گرفتن، تعلق، یک زندگی معنادار، بخشی از یک جامعه ی خلاق بودن، افتخار، لذت بردن (یا حتی توهم) ثبات و پیوستگی متقابل نسلی، جزو بنیادهای انسانی است. با نادیده گرفتن این نیازها بود که جهانی شدن، تکیه گاه انسانی خود را از دست داد. تعجب آور نیست که از دل بحران کنونی، ناسیونالیسم به عنوان یک برنده ظاهر می شود.
وضعیت در غرب متفاوت است. در این مناطق، جهانی شدن، به ایجاد یک طبقه متوسط جدید و تحصیل کرده که اکنون چشم انداز سیاسی را تغییر می دهند منجر شده است. ملی گرایی با شیوه های سنتی، منعکس کننده ساختارهای فرهنگی و سنتی و سیاسی محلی است. در جوامع قبیله ای (مانند بسیاری از کشورهای آفریقایی)، ناسیونالیسم به احتمال زیاد به دنبال حفظ و تداوم خطوط قبیله ای است؛ در جوامع اقتدارگرا (مانند چین) این احتمالا منعکس کننده سنت سیاسی متمرکز است. در نتیجه، در کشورهایی که سنت لیبرال یا دموکراتیک ندارند ظهور ملی گرایی لیبرال یا دیگر اشکال لیبرالیسم بعید است.
جهانی شدن نتوانست جایگزین ناسیونالیسم شود چرا که نمی توانست یک دستور کار سیاسی ارائه دهد که نیاز اساسی ترین افراد مدرن را برآورده می کند: تمایل به فاکتورهای خودمختار و خودگردان، اراده برای زندگی معنی دار که فراتر از خود است، نیاز تمایل به عضویت در یک جامعه خلاق، احساس خاص بودن، پیدا کردن یک جایگاه در شبکه ی انسانی و لذت بردن از احساس (یا توهم) ثبات و تداوم نسل های متقابل.
کسانی که معتقد بودند جوامع پسامدرن و پساصنعتی، توسعه ساختارهای سیاسی جدید را که بر اساس تقسیم کار بین حوزه های مختلف زندگی جهانی – جهانی شدن اقتصادی، فرهنگ گرایی محلی و دموکراسی های منطقه ای- را به وجود می آورد به بن بست عملی برخورند….اینها برای یک “دمکراسی رفاه” بسیار ضروری بودند اما دو دهه اندیشه ی گلوبالیستی، چهار چیز را به ما آموخت:
یک انفصال تقریبا کامل بین بازار و سیاست، بدترین هاست و خطرات بالقوه بزرگ تر و فرصت های کمتر را با خود آورده است. این منجر به شکاف اجتماعی بزرگ یک درصد برخوردار و 99 درصد نابرخوردار شده است. طبقه ی متوسط، موقعیت اجتماعی خود را ازدست رفته می بیند، به طبقات پایین تر سقوط کرده یا در تهدید دائمی سقوط است و احساس بدبینی عمیقی در او به وجود آمده است. جامعه در حال از بین رفتن است و یک احساس بیگانگی و بی نظمی در انسان ها روبه گسترش است.
دو: فاصله بین فرایندهای تصمیم گیری محلی، منطقه ای و جهانی، گسست دموکراتیک را تشدید می کنند. قدرت رو به رشد اَبَرشرکت ها و موسسات بین المللی آرمان های دموکراتیک افراد را به مثابه”نویسندگان زندگی خود” فرومی کاهد و بی تفاوتی، بدبینی و بی ثباتی اجتماعی گسترش می یابد.
سه: احساس ناامیدی و بی اعتمادی سیاسی، تشدید شکاف های اجتماعی منجر و جامعه از یک مکان همکاری به میدان جنگ تبدیل می شود.
چهار: جدا کردن فرهنگ از سیاست، راه را برای مرگ تدریجی فرهنگ باز و دولت ها را از ماموریت خلاقانه ی خاص” دور می کند. بهره برداری اقتصادی به مهم ترین هدف تبدیل می شود.
“سالواتوره ستیس” (Salvatore Settis) در کتاب خود “اگر ونیز بمیرد” می نویسد: “شهرهای به روش های مختلفی می میرند: آنها می توانند توسط یک دشمن قدرتمند نابود شوند یا توسط سرمایه داری از بین بروند. تجاری سازی و جهانی سازی شهرها بدین معنی است که آنها روح خود را از دست می دهند، وسوسه می شوند و به جای اصل، کپی های بیشتری از محصولات فرهنگی تولید کنند. ساکنان شهرها از سرزمین خود بیگانه می شوند و تصمیم به رفتن به جاهای دیگر می کنند. شهرها از اقامت دائم خالی شده و اغلب به منظره ای برای عابران پیاده تبدیل می شوند.” و به همین دلایل است که تمایل به “غیاب جهانی شدن”، بسیار شتابان تر از آنچه تصور می شد فرا رسیده است.
ناسیونالیسم به عنوان یک عرضه کننده ی محتوا شناخته شده است. بازگشت به آن، گناه نیست؛ جعبه ی پاندورایی است از میزان ترس گذشته و اضطراب های امروز. جوامع معنی دار، به واسطه ی سرشت و هویت خود، جذاب و غیرقابل انکار هستند. یکی از مهم ترین درس های بحران کنونی این است که ناسیونالیسم را باید در زندگی گنجاند نه آنکه به خاطر برخی هزینه ها، آن را به کلی کنار گذاشت.
اصل عدم قطعیت هایزنبرگ، به ما می گوید که جفت‌های مشخصی از خواص فیزیکی، مانند مکان و تکانه، نمی‌تواند با دقتی دلخواه معلوم گردد. به عبارت دیگر، افزایش دقت در کمیت یکی از آن خواص،مترادف با کاهش دقت در کمیت خاصیت دیگر است. به همین ترتیب، ما باید تصدیق کنیم که یا معناداری و انسجام داخلی جامعه یا باز بودن آن باید قربانی شود، زیرا نمی توانیم هر دو آنها را داشته باشیم. یک نسخه فرهنگی از اصل عدم اطمینان هایسنبرگ می تواند موارد زیر را بیان کند:
نمیتوانیم جوامعی را ایجاد کنیم که هم خودآگاه هم و هم کاملا باز باشند: اجتماع معنی دارتر، همه گیرتر و قابل قبول تر است.
اینکه برخی قربانی کردن ها با هدف استقرار دمکراسی انجام شود یک درس مهم سیاسی و قابل قبول است. ایوان کراستوف (Ivan Krastev) البته استدلال می کند که عدم تمایل نخبگان لیبرال به اذعان در مورد نیروی بی ثبات کننده تنوع و مهاجرت و بحث در مورد عواقب آن و ادعای آنها که این بازی، همیشه برنده-برنده است یک ریاکاری لیبرال است. به باور او، چشم انداز تغییر در اروپا و امریکا، شورش علیه ایده آلیسم لیبرال است.
یا شاید ریاکاری نیست، بلکه بخشی از توهم لیبرال است که در روشنگری به خوبی پیش رفته است و می خواهد همه چیزهای خوب را خود به دست بگیرد. طبیعی است آرزو کنیم که همه فرآیندهای اجتماعی ارزشمند از یکدیگر حمایت کنند و به انعطاف پذیری بیشتر و دمکراسی بزرگ تر منجر شوند و در عین حال، عدالت و مراقبت نیز گسترش یابند اما واقعیت آن است که این دو در جهت متضاد حرکت می کنند. بنابراین ما ناگزیر از انتخاب های دشوار هستیم.
یک روش معمول برای اجتناب از درگیری های اخلاقی ناشی از برخورد ایدئولوژی ها، ایجاد ملی گرایی بیشتر و جذاب تر و در واقع، نقاشی کردن ناسیونالیسم در یک قاب مدنی است. لیبرالیسم مبتنی بر شهروندی اما محروم از ویژگی های ملی، در این قاب جایی ندارد. اما آیا این ناسیونالیسم حیاتی است؟ در اینجا ناسیونالیسم در قاب مدنی به آن معنای ناسیونالیسم مدنی نیست که نقش فرهنگ، زبان، مذهب، قومیت، و نژاد را نقض می کند و گویا منجر به رد صلاحیت و بی عدالتی می شود. وابستگی های فرهنگی، ملی و زبانشناختی نه تنها قابل نقض نیستند، بلکه ما را نیز می یابند. “اصلاح تعصبات هویتی” لازم است اما نه مانند ایدئولوژی لیبرالیستی که تنها به تعریف هویت های خاص خود پرداخت.
امروزه اعتراضات در مورد هویت حوزه ی عمومی دوباره افزایش یافته است آن هم توسط اعضای کم اهمیت تر اکثریت که احساس کرده اند از اهمیت فرهنگی، سیاسی و اجتماعی آنها کاسته شده است. اخراج از خواسته های هویتی به بهانه ی لیبرالیسم، دیگر پذیرفته نیست.
یک تصویر فراگیر از حوزه ی عمومی در یک چشم انداز ایده آل که مدعی است می خواهد تفاوت ها را از بین ببرد و به نزاع ها پایان دهد یک توصیف ایده آلیستی خطرناک است زیرا به راحتی می تواند به انتظارات غلط و سیاست های مضر منتهی شود. بدتر از آن، طرح یک ایده است به عنوان بازتاب واقعیت و تصویری که تغییر مورد نظر قبلا اتفاق افتاده است (و یا اتفاق می افتد) . این موجب خلق توهم می شود که گویا نیاز به انجام هیچ چیز نیست یا حداقل، همه چیز تحت کنترل است.
Excerpted from “Why Nationalism?” by Yael Tamir. Copyright © 2019 Princeton University Press. Reprinted by permission of Princeton University Press.
منبع:
The Economist, Feb 28th 2019

Related posts

اروپا و چرایی نگاه امنیتی به برجام

“جبهه ی متحد کردستان”، “کانون قدرت” احزاب کردستانی

بهزاد خوشحالی

سخنی با احزاب کردستانی و طرح چند پرسش

بهزاد خوشحالی

دیدگاه خود را بنویسید