ناسیونالیسم و مارکسیسم -بخش سوم

Image default
تحلیل دیدگاه گزیده
ناسیونالیسم و مارکسیسم -بخش سوم
ارزیابی انتقادی از مارکسیسم کلاسیک
درمان های شتاب زده ی مارکسیسم کلاسیک در مورد مساله ی ملی، امروز کاملا دور انداخته شده اند. آنتونی اسمیت در یک مقاله ی کوتاه با انگشت گذاردن بر روی “تئوری ملت بزرگ”، سلطه ی روسیه بر اتحاد جماهیر شوروی و شوونیسم آشکار آن را محصول این نگاه کلاسیک می دانست در عین اینکه استالین،حق تعیین سرنوشت ملت ها را به رسمیت شناخته بود. (1971, pp. 72-80) آن یک تجربه ی تاریخی فاجعه بار بود. هاچینسون نیز با اشاره به لنین و حق خودمختاری ملت ها، نتیجه ی سلطه ی روسیه بر شوروی را یک تجربه ی ناموفق تاریخی ارزیابی کرد. (Hutchinson، 1994). جان برویلی نیز بر این باور بود که مبارزات ملی به عنوان محصول مستقیم مبارزه ی طبقاتی و پاسخ به توسعه ی امپریالیستی، مارکسیسم کلاسیک را در مواجهه با مساله ی ملی ناکام گذارد. (1993, pp. 407–14). هنوز هم طرفداران مارکسیسم کلاسیک، خام اندیشانه به مساله ی ملی می پردازند و کسانی چون “گلنر”، کمترین اهمیتی برای رویکرد مارکسیسم کلاسیک به مساله ی ملت ها قایل نیستند. (Gellner ;1983). به باور او، بدون هیچ اما و اگری، این کمونیسم شوروی بود که به توتالیتاریسم انجامید. اما هیچ یک از این ادعاها صدرصدی نیست. “تعصب ملت بزرگ” مارکس و انگلس به معنای نادیده انگاشتن حق ملت های کوچک تر نبود اگرچه رویکرد آنها همواره توام با ابهام بوده است. شوونیسم روسی در تجربه ی اتحاد جماهیر شوروی، در عین تاکید لنین بر خودمختاری ملت ها، شاید به دلیل ناتوانی رژیم از ظرفیت سازی و نیز فقدان عدم تعهد کافی بوده است. پس نمی توان به قطعیت استدلال کرد که هویت سوسیالیستی، نافی هویت و مساله ی ملی بوده است. نیز نمی توان مدعی شد که “مارسیسم واقعی” لزوما به گولاک یا استالین منتهی می شود اما استالینیسم، سرشکستی بزرگ برای مارکسیسم هست. همچنین می توان گفت مارکسیسم کلاسیک، بینشی واقع بینانه نسبت به مساله ی ملی نداشته است. این چالش ها تا اواسط دهه ی هفتاد میلادی سده ی گذشته بیشتر با انتقاد شدید و پاسخ های متناظر همراه بود تا اینکه از این زمان به بعد، “نیمنی”، در قالب “پسامارکسیسمگ، ارزیابی انتقادی خود را با یک انسجام تحلیلی دقیق آغاز و ابتدا به ساکن ادعا نمود که مارکسیسم هیچ نظریه ای برای ملت ندارد و اظهار نظرهای پراکنده ی انگلس و مارکس، به منبعی برای خرافات پردازی مارکسیست ها درباره ی مساله ی ملت تبدیل شده است. (Ephraim Nimni ,1991). نیمنی بر این باور است که مارکس و انگلس با تاکید بر یک تئوری تکامل گرای پیشرفت انسان در اروپا و الگوی اروپایی توسعه ی سیاسی و اجتماعی، مسیری را پیش پای می گذاردند که در نهایت، به نابودی ملت های کوچک منجر خواهد شد. به باور او اگرچه طرح خودمختاری ملت های لنین و حق تعیین سرنوشت ملی استالین، یک گریز مثبت ارزیابی می شوند اما این دو، به دام بزرگ اصلاحات طبقاتی افتاده و قادر به پذیرش جنبه های غیراقتصادی ملت مانند فرهنگ و قومیت نیستند. او حتی گرامشی را هم به تقلیل گرایی و جمود در این زمینه متهم می کند. به باور او همه ی این نقایص، تنها با پرچم، قابل رفع هستند. با این وجود اما فرضیه ی نیمنی در باره ی تعمیم ابهام گویی درباره ی مساله ی ملی به هردوی مارکس و انگلس، اساسا مشکل زا است چراکه بررسی رفتار مارکس درباره ی مساله ی ملت در یک بازه ی چهل ساله، این را نشان نمی دهد بنابراین می توان گفت نیمنی در ساختن یک وحدت نظری موفق نبوده است و ضعف های گسترده ای در استدلال های وی وجود دارد. در حقیقت، اگرچه او در ظاهر به کاستی های مارکسیسم کلاسیک در مورد مساله ی ملی می پردازد اما نوک پیکان یورش او بیشتر متوجه بنیادهای اقتصادی، کمونیسم، و دترمینیسم است. با این اوصاف اما تلاش های نیمنی قابل ستایش است چون در نهایت نشان می دهد که مارکسیسم کلاسیک، پاسخی جادویی به تمام معضلات اجتماعی معاصر ندارد.
رویکردهای پس از مارکسیسم کلاسیک
بخش عمده ای از ادبیات نظری مارکسیسم در دوران معاصر، مربوط به ورود به مساله ی ملت و ملی گرایی است که حول محور روابط بین ملت با دولت، سرمایه داری، سوسیالیسم و اقدام سیاسی است. “رژیس دبره” و پولانزاس”، در تلاش هستند از فروکاستن ملت به روابط اجتماعی سرمایه داری پرهیز کنند با تاکید بر این نکته که ملت، منحصر به سرمایه داری نیست اما در مورد مفصل بندی دولت و ملت در فورماسیون اجتماعی سرمایه داری حساسیت دارند. برای دبره، این مساله ناشی از گرایش بیش از حد به جهانی شدن هزینه ها است. او معتقد است که مارکسیست ها باید دیالکتیک بین این سطوح را تشخیص دهند و انترناسیونالیسم پرولتری باید با خاصیت و دغدغه خاصی در خصوص اینکه مبارزات سوسیالیستی در تحقق بخشیدن به آگاهی سیاسی چگونه باشند عمل کند. او به این نکته اشاره می کند که “پیروزی های سوسیالیستی همواره در راستای ارتقاء سطح ملی یا پیوند دادن به آزادی های ملی به دست آمده است و به دست خواهد آمد. (1977, p. 34). دبره البته بر این باور است که انترناسیونالیسم سوسیالیسم و ملت باوی در نهایت، برای هدف “معجزه ی همگنی اجتماعی”روبروی هم خواهند ایستاد.
پولانزاس (1978) به دنبال ایجاد مبانی فکری نظری درباره ویژگی های ملت است با تاکید بر رابطه ی ملت و دولت سرمایه داری. از نگاه او بین دولت مدرن و دولت که تلاش می کند بر توسعه ی اجتماعی تسلط پیدا کند، سنت های ملت های زیردست را نابود کند و فرهنگ انحصاری را مستقر کند رابطه ای کاربردی وجود دارد. (Jossop, 1985, p. 1 23). دولت در این حالت، به نام دولت ملی شناخته می شود و با تدوین قانون اساسی ملت، هرچه می خواهد بر مردم تحمیل می کند. در نهایت، باور او آن است که نهادهای دولتی موجود نباید در آینده از بین رفته، تخریب یا نابود شوند. برعکس، دموکراتیک‌کردن نهادهای موجود نیازمند دولت فعلی است که همچنان به عنوان یک “واحد عملیاتی” عمل می‌کند.
بلاوت در مورد دیدگاه های دبره و پولانزاس بر این باور است که نزد آنها هیچ یک از مفاهیم اولیه و فرامنطقه ای از ملت وجود ندارد: آنها به دنبال آن هستند تا ملت را به عنوان یک عنصر تشکیل شده سیاسی و یک هدف مهم مبارزه برای سازماندهی زمینه های اجتماعی متمرکز سازند. (Blaut, 1987. pp. 63-5)
بسیاری از انتقادات وارد بر دبره و پولانزاس اما احتمالا ناشی از اضطراب ارتدوکس ها در مورد “عقب نشینی از طبقه” است. (Wood، 1986)
در مورد هابزبام باید به این نکته اشاره کرد: هابسبام استدلال می‌کند بیشتر آنچه ما”سنّت” می‌نامیم ساخته و پرداخته کسانی است که به آن نیاز داشتند تا با جاانداختن آن، ما را بدوشند. به باور او بیشتر آنچه ما سنّت می‌نامیم حکم اثر پیتزا (pizza effect) را دارند… یعنی از اول جور دیگری بوده بعد به آن شاخ و برگ داده اند. پیتزا زادگاهش از اوّل ایتالیا نبوده است. (see Hobsbawm and Ranger, 1983). از نگاه او لازم می نماید از ملت به عنوان یک پدیده ی بسیار مدرن یاد کنیم.
از نگاه او سرمایه داری و مدرنیته یک کیفیت ناپایدار در زندگی اجتماعی به وجود آورده اند و ملت، پدیده ای است که این ناپایداری را به ثبات می ساند و آشفتگی ها را کاهش می دهد. (Berman، 1982؛ Harvey، 1989) او اگرچه از ملت به عنوان کلاهبرداری عصر صنعتی شدن یاد می کند اما این گزاره را که ملت ها در آینده ای نزدیک از بین می روند (و ناسیونالیسم) یک توهم می داند. او به جایگاه ملی در جهان مدرن اذعان می کند.
این نوشتار ترجمه ای است از:
Marxism and Nationalism،Trevor Purvis | Carleton University

Related posts

استقلال کوردها و هراس ایران (با نگاهی به اثر پروانه ای)

طرح ترور یک سفیر در خاک کشور بیگانه

بهزاد خوشحالی

جبهه ی متحد کردستان، تاثیر گذاری بر آینده

بهزاد خوشحالی

دیدگاه خود را بنویسید