ناسیونالیسم و مارکسیسم- بخش چهارم و پایانی

Image default
تحلیل دیدگاه گزیده
ناسیونالیسم و مارکسیسم- بخش چهارم و پایانی
ملت و ناسیونالیسم از نگاه آندرسون
-“بندیکت آندرسون “ملت را به مثابه “جامعه ای تصوری” تعریف می کند.
-در دنیای جدید ملت، دولت و کشور تعاریف تازه ای می یابند که با مفهوم سنتی آن بیگانه است و در آن دولت نماد اداره ملت و برخاسته از آن است.
-ایجاد دولت – ملت ها در کشورهای پیشرفته به استحکام ترکیب اقتصاد ملی و مردم کمک کرد و در واقع توده های مردم را در قلمروهای ملی در هم آمیخت. یعنی ناسیونالیزم ملی جای خود را به قومیت و ملت گرایی می دهد.
-ملت به وسیله تصور به وجود آمده است به این معنا که اعضای جامعه یکدیگر را شخصا نمی‌شناسند و تنها می‌توانند خودشان را در مشارکت با یکدیگر تصور کنند.
-مردم همچون گروهی از افراد بدین باور می رسند که اعضای ملتی دارای حق حاکمیت بر سرزمین خاصی به شمار می ایند ، و ان قدر به ملت خود وفادار هستند که آماده اند برای دفاع از آن جان خود را فدا کنند.
-اندرسن به فرایند تاریخی شکل گیری تصورات جمعی ، که او معتقد است اجزای سازنده ملیت هستند ، توجه زیادی می کند . تصوری که از یک ملت وجود دارد آن است که هم محدود است و هم دارای حاکمیت .
-ملت یک مفهوم تصوری است زیرا بیشتر افراد تشکیل دهنده آن یکدیگر را نمی شناسند . -ملت بدان علت محدود تصور می شود که خودش را هم مرز جامعه بشری نمی داند.
-اندرسن استدلال می کند که درک ناسیونالیسم باید در رابطه با ایدئولوژی های سیاسی که آگاهانه انتخاب می کنیم باشد.
-به باور اندرسون، ناسیونالیسم هنگامی شروع به گسترش کرد که سه مفهوم فرهنگی دیگر هویت کمرنگ تر شدند: دگردیسی مذهب، دگردیسی سلسله های حکومتی، دگردیسی در مورد مفهوم زمان
برای اندرسون، ملت در یک سطح از طریق احساس ذهنی جامعه به وجود می آید.(Anderson, 1992-1994 )
****
در حالی که هابزباوم و آندرسون، به مطالعات دقیقی در زمینه ی ملت و ناسیونالیسم پرداختند هدف انتقاد شدید مدرنیست ها(Smith, 1986; 1 991) و یوروسنتریک ها (Chatterjee, 1993) قزار گرفتند. اما این انتقادها در حدی نیرومند نبود که بتواند با پشتوانه ی 110 ساله ی مارکسیسم، هم سنگ باد. مارکسیست های معاصر اگرچه نسبت به ملت و ناسیونالیسم حساسیت دارند اما نه تنها نتوانسته اند به تناقض های موجود در متون مارکسیستی پاسخی درخور بدهند بلکه حتی از یک استراک نظر مارکسیستی در مورد ملت و ناسیونالیسم نیز درمانده اند. مارکسیسم آن اندازه توانایی و غنا دارد که بتواند با رها کردن خود از نگاه تاریک، مساله ی ملی را واکاوای، تحلیل و فرمول بندی کند.
نتیجه گیری: برخی تفسیرها بر چشم انداز نظری
همانطور که مشاهده شد ناتوانی مارکسیسم کلاسیک از تبیین مساله ی ملی، برخی به مشکلات وجود در این نظریه و بخشی دیگر به عدم توانایی نظریه پردازان مارکسیست در به روز رسانی آن مربوط است. انفجار احساسات ناسیونالیستی در جهان امروز، بزرگترین پاسخ به ناتوانی در نظریه پردازی مارکسیسم است که نبرد طبقاتی را اولویت کرده بود از یک طرف و از سوی دیگر مساله ی ملی را به کمترین اهمیت فروکاسته بود. نیز ناتوان از به روز رسانی بوده است چون تنها نقشی که شاید اکنون بتوان برای مارکسیسم قایل بود تفکر انتقادی اجتماعی و عبور از کنار مساله ی ملی به دلیل ناتوانی از تحلیل آن است. در واقع، مارکسیسم، نظریه ای برای ملت ندارد و این یک سرشکست جدی است.
مارکسیست ها همچنین اگرچه رابطه ای نیرومند با حق تعیین سرنوشت دارند اما اغلب به مبهم گویی در این زمینه دچار می شوند و به دلیل اصرار بر نیروها و روابط تولیدی، دچار عارضه ی “موقعیت مکانی” می شوند. مارکسیست ها همچنین از به رسمیت شناختن ملت به عنوان یک مفهوم سیاسی سیاسی هویت جمعی، ناتوان مانده اند که این مساله به دلیل اهمیت دادن فراوان به روابط اقتصادی و به نوعی انتزاعی نگری است.
به طور کلی موانع نظری و قیدهای ذهنی پیش روی مارکسیسم و نظریه پردازان آن را می توان در موارد زیر خلاصه کرد؛ قیدهایی که مارکسیسم برای ورود به مساله ی ملی، باید بپذیرد:
ملت از لحاظ ترکیبی از عناصر پایدار ثابت، قابل تعریف نیست؛
تئوری های مربوط به ملت مطرود هستند؛
ملت به طبقات تقسیم می شود؛
ملت به فضای ژئوپلیتیک محدود نشده است؛
ملت یک طرح هژمونیک است که با سیاست دولت مدرن، ساخته شده است؛
ملت ها اساسا گرگ های سیاسی هستند.
Notes
1. For their helpful comments and suggestions on various aspects of this
chapter I am indebted to Rob Ryan, Colin Hay. Alan Hunt, Charles
Lepage, Valeric Peters and Tony Tant. Of course, the usual C�lVeats
apply.
2. Whilst Marx is frequently, and correctly, called to task for this chauvin�
ism, it was onc that was widely shared among nineteenth century
European thinkers, from Hegel to 1. S. Mill.
3. Whilst Engels focused particularly upon the ‘minor Slav peoples’ – Serbs,
Slovaks, Czechs, Croats and so on – he does, in passing, include in this
category of ‘history-less national refuse’ the Gaels of Scotland, the
Brelons of France, the Basques of Spain and the pan-Slav South Slavs
(Engels, 1 849b, 221�2).
4. See particularly Rosdolsky (1980).
5. In addition to the contributions surveyed here, Kautsky, Bernstein,
Trotsky, Pannekoek, Strasser and Connolly, amongst others, would also
make significant interventions.
6. This assumption was not limited to Lenin and Stalin, or to Marxists,
Even much of today’s literature in this area starts from precisely this
premise (ef. Gellner, 1983; Giddens, 1981; 1985; Greenfeld, 1992).
7. Most notably, Karl Renner (1978). For useful discussions of Renner’s
contribution to these debates, see Kolakowski ( 1978) and Bottomore and
Goode (1978).
8. Traces of both of these resonate strongly in the work of Ernst Renan
(1990), whilst the ‘will to nation’ (nation defined by the conscious
solidarity of national agents) lies at the heart of Max Weber’s conceptualization (1968).
9. Stalin was particularly scathing in his attacks on Bauer for these reasons.
For a recent critique in a similarly orthodox vein, see Blaut (1987,
pp. 59�62)
10. Most notably, Rosdolsky (1 980), Davis (1 967; 1978), Haupl el al. (1974)
and Lowy (1976).
1]. Nimni’s formulations draw heavily on the work of Laclau and MoufTe
(cf. Laclau and MOliffe, 1985).
12. For a powerful epistemological and methodological critique of the Oaws
inherent in assuming the unity of ‘the oeuvre’. see Foucault (1972,
pp. 21�30).
13. Whilst ‘much can and has been made of Marx and Engels’ ethnocentrism
and the dominance in their work of an ideology of progress, neither
detailing the doctrine of “history less” people nor debating whether or
not Man and Engels -were latent racists will take us very far in under�
standing the limitations of their theory of the nation’ (lames, 1993:
p. 177). Indeed, without making excuses for some of their excessive
language, it should be noted that the underpinnings of Marx and Engels’
great-nations chauvinism lay not in some immanent conception of
inherent racial�cum-ethnic superiority (or anything of the sort), but
rather in a profoundly underdeveloped teleological conception of the
nalion, onc borrowed uncritically from Hegel (cf. Balakrishnan, 1995,
p. 60).
14. Here Hobsbawm’s work intersects elements of the broader literature
dealing with the role of collective memory in the constitution of the
nation. As Renan pointed Out, the nation is as much about forgetting as
it is about remembering (Renan, 1882, p. 1 J). But where others highlight
the selective and partial nature of ‘ national memory’, the thesis of
invented traditions highlights the way novel themes, symbols and
practices are appropriated and consolidated in the constitution of
national identity.
15. We might note here important dimensions of Scottish nationalism
(McCrone, 1992), the numerous indigenous peoples’ national movements
(Jcnson. 1993: Purvis, 1995) and many Third World and minority
nationalisms (Lowy, 1993).
16. Compare, for instance, the crude evolutionism driving .Ernest Gellner’s
(1983) conception of the nation with the more conjuncturally sensitive
treatments of the issue by Pouialltzas (1978b), Anderson (1991) and
Hobsbawm and Ranger ( 1992).

Related posts

لرستان، کرمانشاه، کردستان، بالاترين نرخ بيکاری در ايران

بهزاد خوشحالی

کنگره‌ی ملی کرد، ضرورت‌ها، بايسته‌ها

بهزاد خوشحالی

چگونه “امور روزمره” را به “فرهنگ مبارزه” علیه “جمهوری اسلامی” تبدیل کنیم؟

بهزاد خوشحالی

دیدگاه خود را بنویسید