برای “عدنان حسن پور” قديمی‌ترين روزنامه نگار زندانی ايران و بی مهری‌هايی که به تاوان کرد بودن بر او، همچنان…. بیدادگاه

امشب از همیشه، تنهاترم، سوز تنهایی، هیچگاه اینگونه نلرزانیده بودم، اکنون دیگر، چشم به راه هیچ نیستم، بریده، بیزار، فرسوده، خاموش ….
****
شنیده بودم به جرم عشق، به بند می کشند، آزار می دهند، می کشند و…، اما، ندیده بودم،…،اینک اما، به تماشاگه خود آمده ام، این خود من است، متهم ردیف نخست، به اتهام عشق ، در تماشاخانه ی بیداد و داد، و،….، دست های ناپیدا در کار
****
قاضي و ملا و سگ، ورود!، قیاممممم کنییییید، نخست فرومایه می نشیند، پس آنگاه فریبکار، این آخری نیز در کمین، دست های ناپیدا هم، در لانه، زوزه کشان، سرود مرگ می خوانند ، متهم به جایگاه، اتهام؟ عشق، دفاعیات!، بگو می شنویم،….، همیشه در انتظار چنین روزی بودم، با جنب و جوش سخن خواهم گفت، از عشق دفاع خواهم کرد، آن را فریاد خواهم زد، حتی خوابش را هم دیده بودم، چندین بار، دنیا را به لرزه درآورده بودم، آخر دشمنان عشق را ، شرمسار کرده بودم…. خواستم فریاد بزنم، خواستم سخن بگویم، خواستم زبان بگشایم، اما،…نیافتم کسی را که دریابد، چشم ها خسته، گوش ها بسته، روان ها بیمار،…، و من، زار گریستم:، دفاعی ندارم، قاضي و ملا وارد شور شدند، آن یک نیز در گوشه ای کمین کرده بود، زمان به کندی می گذشت، تیک تاک!تیک تاک، قیاممممم کنییییید، متهم ردیف اول!، به اتهام عشق، جستن آزادی، یافتن نور، اندیشیدن درباره ی انسان، نوشتن درباره ی….، محکوم به مرگ، با اعمال شاقه، حکم صادره فردا، سپيده نزده، …،اعتراضی دارید؟…،!!!، انگار خطابش با من است ؟ :با من بودید؟….پس با چه کسی هستم؟ مگر جلسه ی دادگاهی شما نیست؟….همه ساکت شده اند، سایه ی سنگینِ سکوت و سیاهی شبح ناپیدا که آرام نزدیک می شود به یک آن، بر روی یکی از کفّه های ترازوی شمشیر نشان تا ابد زنگار زده می افتند. اندکی تامل می کنم آنگاه می خندم، از ته دل…ساکت! جلسه رسمی است…بله بله با تقدیم عذر خواهی به محضر ترازوی شمشیرنشان و آن فرشته ی سپیدپوش که او را هم مانند سلفش، آزادی به سنگ کشیدند و و امروز هم در رثایش داستان ها می نویسند و شعرها می سرایند و ترانه ها می خوانند البته با ضمیر سوم شخص مفرد و…آن عزیز سفر کرده …..شما جناب سرخپوش! آزادی را به زنجیر کشیدید، انسان را نه، انسانیت را به پلیدی آلودید،کفه ی ترازوی شما از اول هم ته نداشت مانند جیب هایتان….شمشیر عدالتتان هم که جادویی بود، برای ما به اصطلاح دگراندیشان از پولاد سخت و برای آدمکش و آدم فروش و سوداگر افیون و شلوار کثیفان چونان خودتان، شمشیر بدلکاران…حتما فیلم بدلکاران را دیده اید؟! نه؟ راست می گویید….شما اصلا خودتان بازیگر نقش اول آن بودید، کارگردان و صحنه پرداز و دکوراتورش هم، شخص شما و رفقای سرخپوشتان، اما شما تهیه کننده نبودید، عاليجناب آخوند، از طلای سیاه من و ما، تارهای سیاه سریال به زنجیر کشیدن آزادی و انسانیت و اندیشه را بافت و …شما، شُ…م…ا …..
چند لحظه بعد، به خودم می آیم، سنگینی مشتانِ دست ناپیدا، اجازه نداده بود بیش از این، با وجدان نداشته ی خودش و بیدادچی تحت امرش، الّاکُلنگ، بازی کنم ….بازهم می خندم اما این بار بی رمق، صدای بوق های ممتد کاروان عروسی و رقص مردگان با آواز “همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم…” و “امشب که مست مستم….دستای غم رو بستم …امشب که لول لولم…از من نپرس کی هستم؟….” مرا به خود بازمی گردانند….عجب؟!!! همه چیز آرام بود و من نمی دانستم؟ همه خوشحال بودند؟….دست های غم را هم بسته بودند و کسی غم نان و غم جان و غم… نداشت؟ همه، لول لول می کشیدند و لول لول می شدند و درهم می لولیدند و من دنبال انسانیت و اندیشه و آزادی بودم؟….عمری را به درد گذراندم و اندیشه کردم و خواندم و نوشتم و این همه آزار و شکنجه و تبعید و اسارت و مرگ و مرگ و مرگ، بلکه دریابم چه هستم؟ و بیابم که هستم؟ چه هستیم ؟ و که هستیم؟ اکنون با صدای بلند آواز می خواند: از من نپرس کی هستم…و کاروانیان هم از زبان او، مست و لول، ولوله کنان، هم صدا: از من…. کی هستم؟….
شوق نابودی خود را دارم، به درونم پناه می برم باز، به دنبال خودم و….ناگاه آن خاطرات گذشته ی نه چندان دور که گرچه در بیشتر ایام عمر تلخ، اما وفادار بودند و هرگز تنهایم نگذاشتند… بیچاره پدرم، و مادرم که خودش هر وقت نا امید می شد از نصیحت کردن، ارام می گفت:”هه ناسه سارد خوم م م م” ، چقدر گفتند و خواهش کردند:….تو را به عزیزیت سوگند…دنبال این کارها نرو. خودت را بدبخت نکن. آخر برای چه کسی؟… و من هربار: برای این مردم!برای این مردم!!! و پدرم :….کدام مردم؟ کدام مردم؟ و آرام ، با حلقه ی اشک در چشمان حسرت و…. این اواخر، دیگر مادر هم نبود تا دوصدباره بگوید:دایی ات هم همین کارها را کرد، حقوقش را می داد برای کیف و کفش پسر و دختر همسایه، آن مردکه ی جاش هم که بعدها نصف جوانهای این شهر را یا روانه ی فراموشخانه ها کرد یا به گور سرد روان….(یادش بخیر به زندان می گفت فراموشخانه، می گفت: مردم ما مثل بچه ها هستند اگر یک مدت به چشم نیایند فراموش می شوند)، آورده بود خانه و مادربزرگت اول باید غذای او را می کشید الان رییس حراست فلان اداره است و تا توانسته مردم را بی نان کرده و آرزوی دانشگاه رفتن را به دل جوانان گذاشته…. چی شد آخر دایی بیچارت؟ آخر سر! جوانمرگ شد، بیست و پنج سال است دنبال قبرش می گردیم، و قسمتش هم دست آخر از حضور در خانواده، شده قسم خوردن دروغ به نامش و خونش و قبرش، این از مردهای خانواده که کثافت کار ي هایشان را با قسم خوردن به قبر آن خیرندیده توجیه می کنند و آن هم از …..تازه یادت نیست وقتی شهید شد یا برای فاتحه خوانی اش نمی آمدند و یا می گفتند: فاتحه نداره بیچاره…می گفتند هم این دنیاشو از دست داد و هم اون دنیا. یک بار با گوش های خودم از دهان باجی خانم… شنیدم که پدرش حاجی فلان، بی انصاف ترین نزولخور شهر بود و خودش هم بعد چند سال بیا و برو و هوس بازی، توبه کار شده بود و مجلس ذکر می گرفت و شوهرش هم، اون اوایل، تیرخلاص زن بود و این اواخر شده بود اصلاح طلب و تئوریسین دمکراسی و…برج می ساخت میلیاردی…. و خودت هم که الان داری خوب می بینی، شاگردان دیروز او و رهبران امروز ما، کارشان شده اختلاف و انشعاب و خصومت و نامرادی با هم و مذاکره و مصالحه و معامله و قربانت گردم با…. در نشست های رسانه ای هم، نه یادی و نه یادآوری و نه یادبود و نه هیچ یادی…. این از نبود و نباش دشمن با گرفتن جانش و آن از نبود و نباش یاران دیروز و نیاران امروز با گرفتن نامش و خود ما هم با قرض گرفتن و نسیه دادن عنوانش به یکدیگر برای عرض حال و…
یادم رفت بگویم پدرم چه می خواند برای پسر به اصطلاح خودش از راه به در شده و چه تعریف می کرد، آخر او می خواست من جراح شوم و با آن روپوش سفید، آجرهای عمارتم را با زیرمیزی و رومیزی و ته میزی و هرچه در اطراف میز است از طلا بسازم یا مانند خودش و آن پسر دیگرش، که اتفاقا برادرم نیز هست، رییس پول و پس انداز و وام شوم.باز هم نزدیک بود یادم برود پدر چه می فرمود : گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من/ آنچه جایی نرسد فریاد است….و باز هم روایت آن روز تایخی و مصدق بزرگ و سر و ته آن خیابان شوم و مردم خشمگین بامدادان: درود بر مصدق و همان مردم خشمگین شامگاهان، این بار، مرگ بر….
پاسخ دادنم به جناب سرخپوش کمی به درازا می انجامد، خلاف ادب است، هرچه باشد قاضی است و اوامرش مُطاع ( مَتاع نه)، گیرم که حق حیات را هم به ناحق از من بگیرد…احترامش واجب، سنت ها را باید پاس داشت و بر گفته ی بزرگان گردن نهاد که: مملکت ستم قانون از کشور بی قانون بهتر است و …از این حرف ها: نه، هرگز! ، از حکم صادره سپاسگزارم….. ختم جلسه، قیاممممم…..، قاضي و ملا و سگ خارج می شوند، دست های ناپیدا، در لانه، از شادی زوزه می کشند و احتمالا در نشست عصر امروز، دودی به سلامتی به باد دادن انسانیت به حکم قانون و شاباش ریالی اعضای زحمتکش عوامل تصویب و اجرا و نظارت…. ، و منِ، تنها، با دست و پای مزین به زنجیر، در هیاهوی شهر، به سوی اسارتگاه…..و ساعاتی بعد، در گوشه ی انفرادی، با سوز تنهایی، آرام و، چشم به راه، تا سپیده ی صبح فردا….
****
چند خانه آن سوتر، در طلوع آفتاب روز بعد، پس از نه ماه انتظار، نوزادی، بر روی سینه های مادر، آرام گرفته بود و مادر، بر اشک و عرق و خون پاک شده بر در و دیوار شهر، اشک می ریخت و مویه کنان، لالایی می خواند: “چه ک هه لگری خاکیکم، دوژمن له سه ری زاله، من بوومه ته بیگانه و بیگانه خاوه ن ماله، من بوومه ته بیگانه و بیگانه خاوه ن ماله….”
تابستان1387/سنندج

همنوايی فعال، کنشگری فراگير

بهزاد خوشحالی

“ما” نیازمند شجاعت جدیدی هستیم

بهزاد خوشحالی

نظام جمهوری اسلامی در جهان نوین،”تابعیت سیاسی” خود را از دست داده است

بهزاد خوشحالی

با “تو” کنار نیامدم

بهزاد خوشحالی

فروپاشی اقتصادی ايران از نگاهی ديگر

بهزاد خوشحالی

می‌آموزند كه فرمان‌بردار و مطيع باشند

بهزاد خوشحالی

“يادمان رفته بود خورشيد هميشه از شرق طلوع می‌کند؟!”

بهزاد خوشحالی

برای آنانکه “دوران توازن ناپايدار” را تنها يک تئوری می‌پنداشتند

بهزاد خوشحالی

نگرانی‌ها برای چیست؟

بهزاد خوشحالی

دیدگاه خود را بنویسید