دفتر خاطرات شهید احسان فتاحیان (بخش سوم)
امروز (شنبه15 فروردين1388) بعد از نزديك به 8 ماه بود كه پدرم را ديدم. ولي بعد از يك دقيقه افسرنگهباني به داخل سالن كابين آمد و گوشي را قطع كرد و گفت كه ملاقات ممنوع هستي و ديگر نگذاشت كه به صحبت ادامه بدهم. پدرم شديداً شكسته شده بود، تمام موهايش سفيد شده، من نميتوانم...
