“هوا بس ناجوانمردانه سرد” را
“هوا بس ناجوانمردانه سرد” را سه نسل “پدران” و “پسران” و “نوه ها” اسم شب “عليه ديکتاتور”، مي خوانديم “اميد” پدران دق کردند پسران، به “خاوران”، غروب، سرخ فرزندان هم به نوبت، در ضيافت “مرگ سفيد” خاکستري دود...
“هوا بس ناجوانمردانه سرد” را سه نسل “پدران” و “پسران” و “نوه ها” اسم شب “عليه ديکتاتور”، مي خوانديم “اميد” پدران دق کردند پسران، به “خاوران”، غروب، سرخ فرزندان هم به نوبت، در ضيافت “مرگ سفيد” خاکستري دود...
فصل قلم هم کم کم تمام ديرگاهي است نوشتن، به “گرگ سالي” مي زند شنيده ام اين پاييز، باران خوبي داريم از همين فردا گلوله مي کارم، به هواي قطاره قطاره فشنگ، محصول قُلّه مي پاشم، ستيغ ستيغ، رشته کوه، خرمن و انسان مي افشانم، خوشه خوشه، خدايان، درو خوشه خوشه، خدايان، درو بايد زودتر...
آيا بهتر نيست به جاي “پيش بيني آينده”، خود به “آفرينش آينده” بپردازيم؟ آينده ي سرزمين ممکن، تنها با آفرينش آن از همين لحظه -اکنون-ممکن خواهد بود….
مرزهاي محدود کننده را بايد سوزاند منطق سنجي و خردورزي را شکافت مصلحت انديشي ها را رهايي بايد عشق را بايد نشاند عشق را بايد نشاند **** آزادي را کسي با “سيستم متريک” فراچنگ نياورده سياه انديشي سفيد چشمي زردخايي و كژبيني راهي باقي نگذارده همه يا هيچ اشرف قوانين است بی دردی و تمنای...
در واژه دان ذهنم، این در و آن در، به دنبال اصطلاحی، برای نامیدن این آشفته بازار واژه…. **** کلمات، به هم تنه می زنند، چشم غره می روند، گاهی هم آن گوشه ها، کتک کاری مختصری از جنس خودشان، به عبارتی دیگر، گفتمان…. برخی واژگان سرگردان، گاهی نگران و، چندتایی هم، از همان نخستین...
از شب مستی تا خمار بامدادان، پويه کنان از شهاب ریزان نیمه شبان تا صبحدم، قدم زنان اندیشیدن و دم نزدن بر قلم تب کرده نهیب زدن بر لوح ملتهب خط کشیدن بلکه تو را از دل به لوح، رقم زدن از دل به لوح، رقم زدن…. سرانجام همان داستان آتش و نَیستان شدن نَيستان...
آتشي برپا کن آتش ها برپا روشني از پي روشنا گدازه ي درون را هستي گرمايي ببخش اميدوار باش اميد دار نه روزگار تلخ نه بي کنار تلخ نه انتظار تلخ نه خوف نه هراس نه ترديد نه ياس ياراي شكوه عشق تو نه مي توان سرنوشت را با عشق، باز از “سر” نوشت…....
محکوم به رنج از “پرومته” تا “سیزیف” از “سیزیف” تا “وین” کمی آن سوتر، “میکونوس” همین نزدیکی ها، “ایمرالی”…. و نزدیک تر، من…، خود من، …، ما تفاوت ها اگرچه جزیی اما حاصل همواره یکی است، … کدامین واژه کدامین واژه...
نهادهای تولید قدرت، بنگاه های انباشت و نگه داشت ترس، دکان های مدیریت منع و سکوت، تفتیش خانه ها و، آدمک های اجاره ای، نخواهند توانست اندیشه، گفتار و کردار مرا به انقیاد درآورند. **** کردستان، سرزمين من، همواره از یک نظام آزادی منحصر به خود بهره مند بوده است و، من، فرزند همین زادبوم،...
گاه باید با خون خود، پای حرف ها، نوشته ها و نانوشته ها را امضا کرد ماهی های مرده هم می توانند در مسیر رود حرکت کنند بهزاد خوشحالي سرد و راکد و خاموش و بی رمق، در گوشه ای رها، افسرده و نومید، رنجه از “بیماری همگانی” تن سپردن به اینجا و اکنون، به...