گاهی میمانم با خودم تنها
گاهي مي مانم با خودم تنها که چه کار بايد کرد با اين همه “مصيبت کورد بودن”؟….. “نا اميد” نمي شوم اما “خسته”، گاهي… هرچه هست تا به آخر بايد رفت…....
گاهي مي مانم با خودم تنها که چه کار بايد کرد با اين همه “مصيبت کورد بودن”؟….. “نا اميد” نمي شوم اما “خسته”، گاهي… هرچه هست تا به آخر بايد رفت…....
مارپيچ دائمی قدرت دريافتن اش رازي است هراس انگيز نظام قانون؟! تابع قدرت بي وقفه درحال صورت بندي هاي نوين از هدايت گران بي وجدان به وجدان گرايان بي اخلاق از حقيقت گذاران تفاوت به تفاوت گذاران حقيقت ها از ممنوعيت اَعمال به اِعمال ممنوعيت ها از سخت گيري تحميل به تحميل سخت گيري ها از...
برای مادران ، رفتن، همیشه زود است تقديم به تمام مادران جهان به خلسه ای آرام فرورفته، گویی سرانجام احساس می کند اکنون مهياي سفر شده است *** وجودش انباشته از دردهای دیگران بود ، اضطرابی آگاهانه بر همه آنچه درماندگی اش می خوانند و رنج می نامند . مردن و مرگ و درباره اش...
فريب بيهوده ي يک نگاه در فانوس چشمان سرد خواب غمگين يک معماي نامفهوم فرياد ساعت در گلوگاه صبح بيداري در آونگ سخت زمان وسوسه ي غرور در پاروزنان آفتاب هيزم افکندن بر يک انتظار خاموش و هراس شعله هاي پايان هراس شعله هاي پايان…....
نمي بيني مرگ نيز به پاي ملت من، زندگي را جوانه زده است؟ او را هم بر خاک اين سرزمين،، به جاودانه، پيوسته ايم ما برو بيگانه، برو. کردستان من جاي تو نيست جاي تو نيست جاي تو، نه…....
“بر ما ببخش بر ما ببخشاي” پيشمرگ بودن را من و ما از عشق تو آموختيم من و ما، دمادم جان دادن را از تو مستي هم از تو،عاشقي و دل بردگي نيز، از اراده ي تو من و ما از بزم تو مستانه شديم عشق را بي رنگ و بو، از رسم تو آموختيم...
ترسي است بي نظير هنگامي که سياست مي فروشد شهر را به پيچ و خم هاي تکرار هر بار چرخشي از سياست به سياه و گردشي ديگر اين بار سياهه به سياهچال سياه دان **** حکايت سياست وسرزمين همين بوده است آفتاب گردانی که به خورشید رو نمي کند بيراهه ي تلخي که ما همچنان...
عشقم را از من نپرس از کس نپرس از خود نپرس از عشق پرس به یگانه گی ات سوگند آزادی را از چهار سوی جهان هفتمین خوان گنبد گردون از هرچه به پندار ناید سرانجام گل گونه یا سرخ گردن بر کالبد پاره ات خواهم دوخت برهنه پای، شرمسار، اسیر به پابوست خواهم آورد بر...
تازگي ها بخشنامه زده اند: “اين خورشيد نيست” “نفس کشيدن در هواي آزاد ممنوع” “جغد، يک پرنده ي خانگي است” “جواني ممنوع، حتا شما دوست عزيز” “دايره از اشکال هندسي نيست” “خط شکسته، خط راست است” “کفتار، سلطان جنگل است”...
آن زن آن زن، نقره فام اما دُرافشان در روزهاي غربت و تبعيد در اين چارديوار تنهايي در شهر “تن”ها حتي “سبزه” و “ماهي”سين”هاي عشق را هم از ياد نبرده بود ميهمان سفره ي نوبهارانم کند ستاره را هم اگر مي توانست شايد به پايم مي ريخت بودکه بهين روز اين شب هاي بي...