پدر
پدر زبان به نصیحت کردن گشوده بود دخترک می خندید: “چشم بابایی”…. پدر ادامه داد دخترک باز هم خندید: “قربونت برم بابایی”…. پدر آن قدر نخ نما حرف می زد که خودش هم می دانست واژگانش بوی سبک مغزی می دهند دخترک لبخند زد: “هرچی تو بگی درسته بابایی جان”…....
