پایان، اینسان….به سلامتی انقراض انسان
و…تازه دارم می فهمم، که چرا در قصّه های از کودکی رنج، تا جوانی زجر و پیری درد، کلاغه هرگز، به خانه اش نرسید…. کلاغ سیاه بی گناه، از پس سده ها دیدن نادیدنی ها و، بیم زبان در منقار فروکشیده شدن، همان قصه ی همیشگی زبان سرخ و بَر باد، سر سبز، دم فروبستن...
