نيم فرسخ دور از شهر
نيم فرسخ دور از شهر آنجا که مرز مي خوانندش خورشيد نزده کولبري را به گلوله بستند بارش کتاب بود سفارش يک کتابفروش به زبان مادري تاوان اش واردات غيرقانوني “دانايي” بود دانايي… **** نيم فرسخ اين سوتر نيمه شبان در شهر “گزمه” از “ساقي” پرسيد: -چه کاره اي؟ -بسيجي...
