عمری مسخرگی کردم
…عمری مسخرگی کردم تا مردم را با حقیقت آشتی دهم اما آنها فقط خندیدند(چاپلین) …و در این نیسستستان ناهست و نبودباش، من و از جمع انگشتان دست، ” اندکی ما” رسیدیم و پوسیدیم بلکه از همهمه های بی همه ی این همه نیار، فریادی، اما….سکوت ماند(در قبرستان انسانی) و شباویز خواند(بر...
