تَرَک روی فنجان
به تَرَک روی فنجان نگاه می کنم، بازتر شده است، اما من، شکسته ام، من اما…. شکسته ام (از هم داستاني اجباري من و فنجان تازه ام، نزديک به دو سال مي گذرد)
به تَرَک روی فنجان نگاه می کنم، بازتر شده است، اما من، شکسته ام، من اما…. شکسته ام (از هم داستاني اجباري من و فنجان تازه ام، نزديک به دو سال مي گذرد)
پدر زبان به نصیحت کردن گشوده بود دخترک می خندید: “چشم بابایی”…. پدر ادامه داد دخترک باز هم خندید: “قربونت برم بابایی”…. پدر آن قدر نخ نما حرف می زد که خودش هم می دانست واژگانش بوی سبک مغزی می دهند دخترک لبخند زد: “هرچی تو بگی درسته بابایی جان”…....
ما حقیقتی را با یکدیگر، در میان گذارده ایم نبرد ما، جنگ در راه اندیشه ها ی مان است “اندیشه های مان از پای درنخواهند آمد” ما راست کرداری، درست پنداری و، راستگویی، آموخته ایم “اندیشه هایمان از پای درنخواهند آمد” ما انگیزه هایمان مقدس است و، انگیخته هایمان نیز ما “اندیشه...
روزها را می شماریم و شب ها را ورق می زنیم تولدها و مرگ ها را به تماشا می نشينیم و گذر ایام را به بهانه ی نو شدن دیگران شادباش می گوییم اما جهان ملت ما همچنان سیاه و کفتارانی که هر دم از خون فرزندان ما در دامنه ی سرخوشی و نشئگی نوسان...
مي توان خانه اي ساخت میهن نامش نهاد با کشیدن رنگامه ای از اندیشه ها افکار، آیین، احزاب … بر گرداگرد آن به نگاهبانی اش برخاست….
تاکنون هر “قانونی” که علیه “ملت کرد” نوشته شده “محترم” بوده است تاکنون هر آنچه علیه “ملت کرد” انجام شده “قانونی” بوده است آیا زمان زیر پانهادن این “قانون” “قانون کشان”، فرا نرسیده است؟ افتخار نخواهیم کرد افتخار...
با آنچه زخم ام زدی، زخم ات نخواهم زد می دانستم نابود کننده، سرانجام نابود شدنی است در خون قربانی خویشتن نشستن، بزرگی نبود نگارش در خون؟ نوشتن با خون؟ نشاندن در خون؟ هرگز انتقام جویی نخواهم کرد ترحم و دلسوزی هم نه تو را به شرمساری ات واخواهم گذارد تو را به تباهی ات...
با سپاس فراوان از کاک”علی بازیار” دو سھم سپاس(برای استاد دکتر بهزاد خوشحالی) ميشود بجاي خش خش پارازيت خشم، در پالودگي پاکيزگي، ترکيب ناهمگون واژه ها؛ در لباس علم بر اساس ستم را بهم ريخت، و بر اساس زندگي پاي پيوندي در لباس عشق در هم اميخت، برشي با ويراژ واژه در برد نبرد...
از این شهر دور شو، اینجا بسیاری از تو بیزارند دینکاران، واعظان، قاضیان، سبزه قبایان و، اشباح،… تو را برای جامعه، خطرناک می دانند، دین راستین تو را، خوارشمارنده ی خود می دانند، گورگن هم حتی از تو هراسان است، مبادا شبی اشباح، نیمه گاهان، از شیرین خواب بیدارش کنند و، فرمان دفن تو را،...
ماشه ی اسلحه ی نفرت را به جای دشمن به روی هم می چکانیم دنیای سرخ و سفید وسبز را با آن خورشید تابنده چگونه بر هم سیاه کرده ایم عمارتی بنا کرده ایم با هوای نفرت دیوار سیاه تمام حجم “ما” “ما” نه این”من های دسته جمعی” کینه پرانی است و نفرت پراکنی و...