… من هرچه داستان ستارگان و کهکشان ها را برایش می خوانم، او بیشتر به زمین چشم می دوزد.
آخر چرا اندکی به آسمان نگاه نمی کنی؟!… این گونه اگر پیش برود، چیزی “تغییر” نخواهد کرد، “آزادی” دوردست تر می شود و “ما”، به فردا نخواهیم رسید…....
آخر چرا اندکی به آسمان نگاه نمی کنی؟!… این گونه اگر پیش برود، چیزی “تغییر” نخواهد کرد، “آزادی” دوردست تر می شود و “ما”، به فردا نخواهیم رسید…....
“…” روی صورتها مرگ میپاشد از گردن میآویزد با کوتاه و بلند کردن زنجیرها، دلخوش میکند به جای هوا، سیانور امید میدهد خون میریزد تیرباران میکند دار میزند و “ما” همچنان از “ا” چرا بالا و پایین میرویم اکنون دیگر بامدادی بدون اعدام شامگاهی بدون زنجیر و...
له ژێر باری قورسی بۆختان، چەمام، بەڵام نەشکام دەتانویست بمترسێنن؟ ناتوانن دەتانویست پردی نێوان من و گەلەکەم بڕووخێنن؟ نەتانتوانی پەنجەکانم تا هەتا قسەی دڵم دەنووسن چیرۆکی عەشق دەگێڕنەوه چیرۆکی عەشق…. هێشتا دڵم لێدەدات بە هێزتر شەڕ بەردەوامە **** له “خەیانەتتان” خۆش نابم له...
عشق یعنی “الف” و “یا”ی داستان زندگی عشق یعنی عقل ها هم خانەی دیوانگی عشق یعنی برگشادن صد در از دیوانگی عشق یعنی افسانه دیوانگی عشق یعنی دیوانه از دیوانگی عشق یعنی دیوانه ی دیوانگی ———- عشق یعنی “الف” تا “یا” ی داستان زندگی عشق یعنی...
صِدایِ تَرَک خوردَنَم را دَر لَحظِه ی صفر دیدَم کَعبِه یِ بی زائِرَم خواندَند و زائِرِ بی کَعبِه ام خواستند زَخم نِوشتِه هایَم خَنجَر خَنجَر بَر پُشتَم نِشَستَند و بازتابِ مَن دَر مَن شِکَست بازتابِ مَن دَر خودَم شِکَست اَکنون غوطِه وَر دَر غُبار اَگَرچه آزادی بَرای مَن یِک “تصمیم...
رستاخیز یک هویت اکنون دیگر ماندن در غنچه، بسی خطرناک تر از شکفتن است… آخرین فصل كتاب ملت من، مرگ را نشاید جاودانگی را بایست جاودانگی را *** دیر رسنده اما فرا رسنده همین نزدیکی ها، این روزها الهه ی آزادی خواهد رسید و سرزمین من، سپید، به پذیره خواهد رفت دست افشان و پای...
با “تو” کنار نیامدم از کنار “تو” رفتم “تو” یک حرکت نوسانی ساده میان ذهن و قلب سرعت صفر، شتاب خیلی سرعت حداکثر، شتاب هیچ ….. “با” و “از” واقعا حروف اضافه هستند؟ **** تازگی ها با “آمد و رفت” یاد دود و ترافیک نمی افتم آخر خط...
زخم های سرخ، خراش های خط خطی و بریدگی های دندانه دندانه و عمیقی که نقش ها بر قلبم زده و دردها بر جان ام نشانده اند گنجینه ای به من بخشیده اند گرانبها و البته بی همتا، یگانه و زیبا: قلب من اکنون ، پر جمعیت ترین شهر دنیاست…. گوشه های دندانه دانه ی...
اردو زده پشت نادانی سرگردان، سرگشته، سرشکسته پشت نادانی اردو زده، پی جوی فریبی برای گریز از خود، ناکامی… دروغ شاید، تظاهر، و تباهی خود ….، آنگاه، گام ها به پس، فرسنگ ها دوررفتن، تردید، گمان، دودلی، احساس گناه، در خلوتگاه پرسش از خود، ایستادن، ماندن یا رفتن؟!، ماندن، نشستن یا برخاستن!!...